رفتن به جشن
5شنبه 3 بهمن مراسم عقد آجی محدثه دختر عمه صدیقه بود .خاله رویا اینا هم از اهواز 4شنبه عصر اومدن خونمون.بعد از جشن هم برگشتن اهواز. واسه جشن یکی دیگه از لباس هایی رو که واست از گناوه خریده بودم کردم تنت.فدای تو بشم که چقدر ناز شده بود.بعد از اینکه آمادت کردم به بابا جون گفتم ازت چندتا عکس بگیره تا من هم آماده بشم .توی این فرصت نمیدونم کی وقت کردی تلت رو از سرت دربیاری .بابا هم قربونش برم یعنی دوباره کردش سرت و ازت عکس گرفته.دستش دردر نکنه.اما حواسش نبود عکسات رو پاک کرد. راستی داشت یادم میرفت با محمدحسن پسر خاله رویا (قربونش بره خالش) میخواستی بازی کنی اما از اونجایی که اون چنگ میزد تو هم گاز میگرفتی مجبور بودیم با 1 متر فاصله از هم ب...
نویسنده :
مامان هستی
10:37










